![]() |
![]() |
|
|
ما از مرگ می هراسیم چون نمی دانیم که واقعا چیست!
((سقراط)) ولی آیا واقعا نمی دونیم مرگ چیه؟مرگ یعنی همین! یعنی بودن و نبودنت فرقی نداشته باشه! هیشکی نباشه که بهت نفس بده! تو اوج گرما سردت باشه!!! تو اوج غم نتونی گریه کنی! اینقدر پوستت کلفت شده باشه که هر چقدرم بهت نامردی کنند آخ نگی! من می دونم مرگ چیه! هر روز زیر پوستم حسش می کنم! خدایا کی می بریم پیش خودت؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 20:12 توسط مهشید |
|
|
دوباره چشمام رو باز کردم! دوباره تونستم از توی گرداب ثانیه فرار کنم!
خدایا! به من این نعمت را ارزانی دار تا بیشتر در پی تسلی دادن باشم نه تسلی یافتن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:1 توسط مهشید |
|
|
میون دودای کثیف زندگیم........میون گم شدنام توی شهر غریب چشات.......میون تیر کشیدنای قلبم....
میون همه اینا چشمامو بستم! چشمامو بستم تا بیشتر از این عاشقت نشم! گوشامو گرفتم که طنین صدات قلب خستمو کر نکنه! اما اینا فایده نداشت ! چون من بیشتر از اینا عاشقت بودم!اما تو نمی تونستی درک کنی اینا یعنی چی! چون تا حالا نکشیدی! ولی خدا کنه یه روز بفهمی الان با این دستای لرزونم چی می گم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:5 توسط مهشید |
|
|
قلب داغدارم را امشب به میهمانی با شکوهت آورده ام. قلبم همچون شقایق داغی عمیق در دل دارد!
دلم را می پذیری؟
چشمان کم سویم را میبندم! تا خرد نیرویش را بگذارم برای روز میهمانی تو! لبهای ترک خورده ام را قفلی سنگین می زنم تا دوباره فریاد نزنند ((دوستت دارم))!فریادهایم را می گذارم برای روز میهمانی تو! و این میهمانی با شکوه میهمانی مرگ و از یاد رفتن توست!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:56 توسط مهشید |
|
|
اون هم مثل بقیه توی شب گریه هام تنهام گذاشت! اون هم خیلی راحت از کنار همه ی قولهاش گذشت و رفت!
نمیدونم نخواست که بدونه یا واقعا ندونست که همه ی دنیای منه!همه وجودمه! اون هم مثل بقیه بود! هیچ فرقی نداشت! چرا یه ذره عوضی تر بود! پس چرا دیوونشم؟ چرا نمی تونم فراموشش کنم؟ خدایا کمکم کن ! کمکم کن فراموشش کنم! کمکم کن یادم بره چقدر راحت پا گذاشت روی قلبم ! چقدر راحت قلب اندازه ی گنجشکمو گرفت توی دستاشو با بی رحمی فشار داد! خدایا کمکم کن! فقط تو برام موندی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:37 توسط مهشید |
|
|
دوباره دیدمت! دوباره دیدمت و اون بغض لعنتی یادم اومد!
دوباره دستامو گرفتی! دوباره دستای همیشه سردمو گرم کردی! دوباره سرمو گذاشتم رو شونه هات ! تو دوباره ازم پرسیدی:چته نانازی؟ کاش می فهمیدی! کاش می فهمیدی دیوونتم! کاش می فهمیدی می ترسم دوباره بذاری و بری! ولی مطمئنم که تو هیچ وقت اینا رو نمی فهمی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:58 توسط مهشید |
|
|
تا حالا شده به شعله های آتیش زل بزنی و احساس کنی داری خاکستر می شی؟ نوی اوج خوشحالی غمگین شی؟ از خنده برسی به گریه؟ وقت گریه هیشکیو نداشته باشی که روی شونه هاش هق هق کنی؟ولی من همه ی اینها رو حس کردم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:27 توسط مهشید |
|
|
همه جا تاریکه......سوز سردی می آد....مگه تابستون نیست؟.....دستای همیشه محتاجمو دراز می کنم.....نیستی!
مثل همیشه نیستی که دستامو بگیری......نوازشم کنی......و جواب چشمای بارونیمو بدی!
تو همیشه تنهام گذاشتی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:38 توسط مهشید |
|
|
برق حلقت چشمامو می زنه! آره هنوز تو دستامه ! هنوز اون قدر بی رحم نشدم که بتونم ئرش بیارم!
میبینی؟؟؟؟ تو حلقهی یکی دیگه تو دستات می درخشه و من................... من هنوز سر قولمم! ....................تو وصیت نامم نوشتم که با حلقم خاکم کنن! ولی تو................ خیلی بی انصافی.....خیلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:51 توسط مهشید |
|
|
همیشه وقتی ازم می پرسدن بهترین لحظه زندگی! کم می آوردم و می گفتم :مرگ
ولی حالا یه چیز دیگه هم بهم آرامش می ده! خاطره ی وقتی که قلبهامون رو گذاشنیم روی هم و قسم خوردیم با هم باشیم تا آخرش! ولی تو حتی به ندای قلبت هم پایبند نبودی نازنینم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:36 توسط مهشید |
|
|
نمیدونم ! این روزا ....این ثانیه ها .....این نفس کشیدنام ....چه جوری می گذره؟
یادمه اون موقع ها تا بهت شب بخیر نمی گفتم....تا از پشت تلفن بوست نمی کردم.......تا به آهنگات گوش نمی کردم خوابم نمی برد! چه خواب قشنگی هم بود....!!! ولی حالا بدون این کارا فقط از زور قرص های پی در پی خوابم می بره! چه خوابیییییییییییییی................پر از کابوس جدایی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 14:27 توسط مهشید |
|
|
همه چی سخت بود ! اینکه آهنگاتو گوش کنم و اشک نریزم! یادگاریاتو......نگاه کنم و یاد گذشته نکنم! شب بشه و یاد شب بخیرگفتنامون! نوازشات........................همه چی!
ولی حالا من همه چیزو فراموش کردم! خیلی راحت! دیگه بارون رو که می بینم یاد حرفای قشنگت نمی افتم! دیگه غروب خورشید برام قشنگ نیست! حتی صدای نازتم دیگه برام ناز نیست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 21:4 توسط مهشید |
|
|
این روزا ....این سردردا....این اشکا......همگی هدیه ی تو بود از عشقمون به من!
تو اصلا تاجر خوبی نیستی تو در برابر همگی اون محبت ها ...اون مرام گذاشتنام..... همه ی کارام اینطوری جوابمو دادی! تو منو رسوندی به پوچی! من حالا یه حبابم ! شاید خیلی معلق تر از یه حباب ! ولی من تو رو به اوج رسوندم! بالاتر از یه فرشته! دیدی تاجر خوبی نیستی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 12:40 توسط مهشید |
|
|
خداوند دیوانگی را روی زمین خلق کرد تا خردمندان را شرمنده کند!!!!!!!!!!!!! منم یه دیوونه ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:26 توسط مهشید |
|
|
دیگه دارم به همه چی عادت می کنم! به نگاههای خالی از احساس!
به خندیدن مصنوعی! به اشک ریختنای یواشکی ! به قرصای آرامبخش ! به همه چی! حتی به نشنیدن صدای نازت! من از عادت به عشق تو رسیدم ! حالا هم از عادت دارم فراموشت می کنم ! جالبه نه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:15 توسط مهشید |
|
|
دوباره دیدمت! بی خیال داشتی برای خودت قدم می زدی ! خنده رو لبات بود ! دستات پر بود ! داشتی می رفتی ببینیش نه؟ می رفتی که ولنتاین امسالتو به یکی دیگه بگی دوست دارم ! به یکی دیگه بگی تو آخرین عشق منی ! از همون حرفایی که ولنتاین پارسال به خودم گفتی!
می بینی چقدر راحت؟ تو باید بخندی و من شبمو با ۵ تا آرامبخش صبح کنم! ولی بازم با همین دستای لرزونم برات می نویسم! دوست دارم عشق خاموش من!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:51 توسط مهشید |
|
|
نیستی ! نیستی که ببینی از شنیدن صدای قلبم متنفرم! نیستی که ببینی چشمه اشکام خشکیده! نیستی که لرزش دستامو ببینی!نیستی که فریادای خاموشمو بشنوی! نیستی که ببینی شدم یه بازیچه! نیستی که ببینی دلم برای اون خنده های از ته دل داره پر می کشه!برای اون بی خیالیا! برای همه چی! از همه مهمتر برای شنیدن تپش قشنگ قلبت............صدایی که می دونم آرزوی شنیدن دوباره اش رو به گور می برم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 20:39 توسط مهشید |
|
|
و من ستاره ام را يافتم من خوبي را يافتم به خوبي رسيدم و شكوفه كردم تو خوبي و اين همه ي اعتراف هاست من راست گفته ام و گريسته ام و اين بار راست مي گويم تا بخندم زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود . ********** تو خوبي ومن بدي نبودم تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همه ي حرف هاي من شعر شد سبك شد عقده هاي ام شعر شد همه ي سنگيني ها شعر شد بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد . ******* دل ام مي خواهد خوب باشم دل ام مي خواهد تو باشم براي همين راست مي گويم نگاه كن!!! با من بمان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 20:55 توسط مهشید |
|
|
می دونی؟ هیچی تو زندگی برام سخت نبود!هیچ چیز برام غیر ممکن نبود!من اگه می خواستم می تونستم همه چیز رو بدست بیارم!به هیچ چیز نیاز نداشتم!
ولی حالا اون روزا گذشته! الان من نیازمندترین آدم جهانم! و یه نیاز بزرگ.....................شونه های مردونه ی تو که پناه هق هقم باشه! ولی اینا همش آرزوهای محاله! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:14 توسط مهشید |
|
|
خیانت.........................چه معنی داره؟
تو می دونی؟نه نمی دونی فقط من می دونم!یعنی:شکستن تک تک سلولای من ! یعنی :خداحافظ عاشقی..................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:8 توسط مهشید |
|
|
یه جمله ی قشنگ شنیدم که می گفت :ما به هم عادت کردیم!وگرنه فکر می کنیم که عاشق همیم!
چرا ما عشق رو با عادت یکی می کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 20:40 توسط مهشید |
|
|
سلام بچه ها !من دوباره اومدم!یعنی هنوز زنده ام!
می خوام از این به بعد حال و هوای این وبلاگ رو عوض کنم!
همه چیز تموم شده دیگه ! این روزا روزای زندگی کردن و خندیدنه فقط همین! دوره ی غم گذشته! تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:29 توسط مهشید |
|
|
می دونی! من خیلی سگ جونم بعد از این همه مشکل و بدبختی هنوز دارم نفس می کشم و زندگی می کنم!
فرشته ی من رفت اوت تنهایی رفت !می بینی چقدر بی معرفت بود ؟ مگه قول نداده بود همه جا با هم بریم؟ چرا رفتی فرشته؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 19:27 توسط مهشید |
|
|
نمی دونم تا حالا شده که هیچ دلخوشی برای زندگی کردن نداشته باشید؟
وقتایی که دلت فقط گریه می خواد و گریه ولی نمی تونی حتی یه قطره اشک بریزی فرشته ی زندگی من داره پر می کشه و می ره! فقط می تونم بهش بگم سفر بخیر فرشته ی قشنگم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:5 توسط مهشید |
|
|
دوباره همه چیز شروع شد ! خدا جون کمکم کن!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:54 توسط مهشید |
|
|
عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند
عاقبت عاشق گشتی و دیدی که خود دیوانه ای |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:20 توسط مهشید |
|
|
در تنها تریت تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت
ای خدا کاری بکن در تنهاتریت تنهاییش تنها کسش تنهای تنهایش نگذارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:33 توسط مهشید |
|
|
و بعد از رفتنت ..... شبها از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم. پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را بين گل هايي كه در تنهايي ام روييده با حسرت جدا كردم و تو در باغ آبي ترين تنهايي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم ،تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بر روي شكلي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد باز كردم.نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي رفتي.نمي دانم كجا؟ تا كي؟ براي چي؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره مهرباني دانه بر مي داشت ،تمام بالهايش غرق اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس بارن بود و بعد از رفتنت كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ،كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد . و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد.كسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد....... هنوز آشفته چشمان زيباي توام!!!برگرد!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:51 توسط مهشید |
|
|
برای دیدن دوباره ات
به تک درخت معجزه عشقمان دخیل بستم و به انتظارت نشستم برای دیدن دوباره ات تمام جاده های بی انتها را پیمودم آنچنانکه جاده از من گریخت **************** تا حالا حس کردی توی هفت آسمون یه ستاره هم نداشتن یعنی چی؟ ولی من این روزا قشنگ دارم حسش می کنم!!!!!!!!!!!!!!!! من هیچی توی این دنیا ندارم چه برسه به ستاره!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:46 توسط مهشید |
|
|
من از پنجره چشمانم به صبح مي انديشم تا در سحرگاه شرافت آدمي مهرباني را بجويم
و نجابت خالصانه را
در چشمان غزل گونه اش جستجو كنم
هر چند روزگار يكدلي ما را از ياد برد
ليك خاطرهچشمان آسماني تواز بصيرت انديشه هاي من رنگ ديگري مي گيرد و من در آسمان آبي خاطره ها ستاره هاي محبت را يك يك خواهم چيد تا شايد بار ديگر به چشمه تابناك جواني حضور ناب غزلهايم را زمزمه كنم *********************************************************************************
آهاي با تو ام آره با تو،هموني كه يه بغل سنگ جمع كردي و افتادي به جون قلب خورد شدم، ديگه بسه،به خدا اين قلب پاره پاره ديگه جاي شكستن نداره تمومش كننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 11:26 توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام! اینجا ....درد دل های یه دیوونه ست ......اگه تو هم دیوونه ای ...خوش اومدی!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نیستی |
| پیوندها |
|
دیوونه عاشق ابلیس در بهشت تینا هلو |
|
RSS
|