تبليغاتX
مهتاب خانوم آسمون

صحرا آماده روشن بود

و شب، از سماجت و اصرار خويش دست مي كشيد

 

من خود، گرده هاي دشت را بر ارابه ئي توفاني در نور ديدم:

اين نگاه سياه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - كه از روشنائي صحرا

[ جلوه گرفت

و در آن هنگام كه خورشيد، عبوس و شكسته دل از دشت مي گذشت،

آسمان ناگزير را به ظلمتي جاودانه نفرين كرد.

 

بادي خشمناك، دو لنگه در را بر هم كوفت

و زني در انتظار شوي خويش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بويناك باد فرو مرد

و زن، شرب سياهي بر گيسوان پريش خويش افكند.

 

ما ديگر به جانب شهر تاريك باز نمي گرديم

و من همه جهان را در پيراهن روشن تو خلاصه مي كنم.

***

سپيده دمان را ديدم كه بر گرده اسبي سركش، بر دروازه افق به انتظار

[ ايستاده بود

و آنگاه، سپيده دمان را ديدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمي كه

[ ديگر هواي سخن گفتن به سر نداشتند،

[ دياري نا آشنا را راه مي پرسيد.

و در آن هنگام، با خشمي پر خروش به جانب شهر آشنا نگريست

و سرزمين آنان را، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان باز گشتند

و زنان، گرسنه بر بورياها خفته بودند.

كبوتري از برج كهنه به آسمان ناپيدا پر كشيد

و مردي، جنازه كودكي مرده زاد را بر درگاه تاريك نهاد.

 

ما ديگر به جانب شهر سرد باز نمي گرديم

و من، همه جهان را در پيراهن گرم تو خلاصه مي كنم.

***

خنده ها، چون قصيل خشكيده، خش خش مرگ آور دارند.

سربازان مست در كوچه هاي بن بست عربده مي كشند

و قحبه ئي از قعر شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي مي خواند.

 

علف هاي تلخ در مزارع گنديده خواهد رست

و باران هاي زهر به كاريزهاي ويران خواهد ريخت

مرا لحظه ئي تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئين تن كن:

من به ظلمت گردن نمي نهم

همه جهان را در پيراهن كوچك روشنت خلاصه كرده ام و ديگر

[ به جانب آنان باز نمي گردم.

*****

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 19:19  توسط مهشید | 

ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

 

كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم .

*****

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 10:18  توسط مهشید |