![]() |
![]() |
|
|
و بعد از رفتنت ..... شبها از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم. پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را بين گل هايي كه در تنهايي ام روييده با حسرت جدا كردم و تو در باغ آبي ترين تنهايي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم ،تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بر روي شكلي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد باز كردم.نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي رفتي.نمي دانم كجا؟ تا كي؟ براي چي؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره مهرباني دانه بر مي داشت ،تمام بالهايش غرق اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس بارن بود و بعد از رفتنت كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ،كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد . و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد.كسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد....... هنوز آشفته چشمان زيباي توام!!!برگرد!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:51 توسط مهشید |
|
|
برای دیدن دوباره ات
به تک درخت معجزه عشقمان دخیل بستم و به انتظارت نشستم برای دیدن دوباره ات تمام جاده های بی انتها را پیمودم آنچنانکه جاده از من گریخت **************** تا حالا حس کردی توی هفت آسمون یه ستاره هم نداشتن یعنی چی؟ ولی من این روزا قشنگ دارم حسش می کنم!!!!!!!!!!!!!!!! من هیچی توی این دنیا ندارم چه برسه به ستاره!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:46 توسط مهشید |
|
|
من از پنجره چشمانم به صبح مي انديشم تا در سحرگاه شرافت آدمي مهرباني را بجويم
و نجابت خالصانه را
در چشمان غزل گونه اش جستجو كنم
هر چند روزگار يكدلي ما را از ياد برد
ليك خاطرهچشمان آسماني تواز بصيرت انديشه هاي من رنگ ديگري مي گيرد و من در آسمان آبي خاطره ها ستاره هاي محبت را يك يك خواهم چيد تا شايد بار ديگر به چشمه تابناك جواني حضور ناب غزلهايم را زمزمه كنم *********************************************************************************
آهاي با تو ام آره با تو،هموني كه يه بغل سنگ جمع كردي و افتادي به جون قلب خورد شدم، ديگه بسه،به خدا اين قلب پاره پاره ديگه جاي شكستن نداره تمومش كننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 11:26 توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام! اینجا ....درد دل های یه دیوونه ست ......اگه تو هم دیوونه ای ...خوش اومدی!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نیستی |
| پیوندها |
|
دیوونه عاشق ابلیس در بهشت تینا هلو |
|
RSS
|