تبليغاتX
مهتاب خانوم آسمون
دوباره دیدمت! دوباره دیدمت و اون بغض لعنتی یادم اومد!

دوباره دستامو گرفتی! دوباره دستای همیشه سردمو گرم کردی!

دوباره سرمو گذاشتم رو شونه هات ! تو دوباره ازم پرسیدی:چته نانازی؟

کاش می فهمیدی! کاش می فهمیدی دیوونتم! کاش می فهمیدی می ترسم دوباره بذاری و بری!

ولی مطمئنم که تو هیچ وقت اینا رو نمی فهمی!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:58  توسط مهشید | 
تا حالا شده به شعله های آتیش زل بزنی و احساس کنی داری خاکستر می شی؟ نوی اوج خوشحالی غمگین شی؟ از خنده برسی به گریه؟ وقت گریه هیشکیو نداشته باشی که روی شونه هاش هق هق کنی؟ولی من همه ی اینها رو حس کردم!
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:27  توسط مهشید |