تبليغاتX
مهتاب خانوم آسمون
میون دودای کثیف زندگیم........میون گم شدنام توی شهر غریب چشات.......میون تیر کشیدنای قلبم....

میون همه اینا چشمامو بستم! چشمامو بستم تا بیشتر از این عاشقت نشم! گوشامو گرفتم که طنین صدات قلب خستمو کر نکنه!

اما اینا فایده نداشت ! چون من بیشتر از اینا عاشقت بودم!اما تو نمی تونستی درک کنی اینا یعنی چی!

چون تا حالا نکشیدی! ولی خدا کنه یه روز بفهمی الان با این دستای لرزونم چی می گم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:5  توسط مهشید |