![]() |
![]() |
|
|
دوباره دیدمت! دوباره دیدمت و اون بغض لعنتی یادم اومد!
دوباره دستامو گرفتی! دوباره دستای همیشه سردمو گرم کردی! دوباره سرمو گذاشتم رو شونه هات ! تو دوباره ازم پرسیدی:چته نانازی؟ کاش می فهمیدی! کاش می فهمیدی دیوونتم! کاش می فهمیدی می ترسم دوباره بذاری و بری! ولی مطمئنم که تو هیچ وقت اینا رو نمی فهمی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:58 توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام! اینجا ....درد دل های یه دیوونه ست ......اگه تو هم دیوونه ای ...خوش اومدی!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نیستی |
| پیوندها |
|
دیوونه عاشق ابلیس در بهشت تینا هلو |
|
RSS
|